معرفی نامه (ببخشید کمی اگر دیر شد)
در شبی مخوف و تاریک به سنه ی شصت و سه ی هجری شمسی ، زیر نور شدید پروژکتورهای اتاقی به نام اتاق عمل در کمال خونسردی چشم در جهان گشودیم و چشم گشودنمان همان و گوش فلک را کر کردن همان .
چون به خانه ام بردند موی در سرم نبود و مادر را چنین قیافه ای خوش بود . از همان ابتدا به عادات معموله معروف بودیم و به کارهای خارق العاده مشهور و صاحب کمالاتی و مانوس به عاداتی آنچنان که از بسیاری سخاوت و احسان پدر نامم را احسان نهاد و بگفت تو را احسان نام نهادم باشد که بمانی اما هرگز نگفت در چه و مانند چه .
نقل است در دوسالگی تشنجی بزدیم و راهی مریضخانه بشدیم و چون پایمان به آنجا باز شد هوای آنجا مرا بگرفت و زان پس سالی دو سه مرتبه هوای آنجا می کردیم و به آنجا عزیمت .
تا آنجا که وقتی دیدیم بهانه ای یافت نمی شود قلمی بلعیده و راهی مریضخانه شدیم ، از آن روز به بعد ذوق و شوق نگاشتن در سر افتاد و از نق و نوق کاشته شد تا آنجا که ملقب به ساکت شدیم .
و این ما را بس نبود و در همان اوان نوجوانی کار را به جایی رساندیم که مریضخانه های ولایت جوابگویمان نبودند و از عهده ی طبابتمان خارج ، زین رو چنان حالی به هم زدیم که راهی مریضخانه ای در پایتخت بشدیم و چون در آنجا همه جیز را به وفور یافتیم کنگر خوردیم و لنگر انداختیم و یکماه در آنجا اتراق نمودیم و حکیمان در روز وداع همی میگریستند و همی می گفتند : بازم پیش ما بیا .
چون سن و سالی از ما بگذشت و موی به صورتمان سبز شد راهی سربازخانه شدیم و 2 سال را در آنجا به کافور خوردن گذراندیم تا به آنجا که نزدیک بود از بنیه بیافتیم که ناگاه فرشته ی نجات به سراغمان آمد و گفت : بازم تویی ، تو نمیخوای آدم شی ، آخه تا کی باید من مواظب تو باشم . و اینها را گفت و ما را با کارت خروجی از آنجا وارهاند و چون دوره ی اجباری به اتمام رسید به کسب علم و معرفت پرداختیم و شدیم یک پا عارف عاشق به تمام معنا .
اما این آخر ماجرا نبود و در این دوران با گاو و گوسفند عجین شدیم و چنان الفتی بینمان افتاد که چندی نکشید راهی مریضخانه ی آنها شدیم و در آنجا مشغول به کار .
بزرگان گفتندمان که تو را بیش از این بیشی نباشد و آینده ای نخواهد بود لکن به فیس دماغمان برخورد و گوشه ی عزلت گزیدیم و مادر را بسیار نگران بکردیم .
مادر که چنین حالی در ما دید نمیدانم با خود چه فکری کرد که برایمان همسری ستاند که از آن روز تا کنون به وی مشغولیم .
تا ببینیم خدای را زین پس چه خوش آید .







